تبليغاتX
بی ویرایش

می شه گفت این روز ها کسی نیست!کتاب می خونم.میام اینترنت!میرم دانشگاه !و این چرخه تکرار می شه

خواستم  مثل همیشه یه سری غر تحویل تون بدم گفتم بی خیال !آخه می شه سرشار از فجایع زندگی کرد و گفت من بسیار خوشبختم؟!

اصولن هم جوابم این ِ که "چشم ها را باید شست"

بله!گویا هستم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 8:16  توسط عاطفه  | 

 

من به چشمهای بی‌قرار تو قول می‌دهم:

ریشه‌های ما به آب

شاخه‌های ما به آفتاب

                           می‌رسد

ما دوباره سبز می‌شویم.


-"سبز خواهم شد  می دانم می دانم می دانم"

شعر از قیصر امین پور که اینجاخوندمش.ممنون  میم بابت اطلاع رسانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:39  توسط عاطفه  | 

 

ما روزی اسم کوچه ها رو  به اسم پدرهای تو میذاریم!روزی که بچه هامون برای رسیدن به حق شون گلوله طرفشون نمی گیرند ! براشون از نداها  و سهراب  ها  میگیم!  ما روزی که ایران رو سبز و آزاد ببینیم!  قتل عام شدن برزگرها رو فراموش نمی کنیم وافتخار می کنیم که سکوت و قایم شدن پشت روزمرگی ها  و گم شدن تو زندگی راه و رسم شما نبود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:2  توسط عاطفه  | 

با همه ی پوچی هیچ وقت به خودکشی فکر نکردم.وقتی میگی بیا شیر گاز رو باز بزاریم و بعد بخوابیم یه لحظه وسوسه می شم!خودکشی یه که هیچ وقتی رو صرف نکرده!لحظه ای!مرگ آدما هم مثل زندگی شونه!زخم هایی که مثل خوره در انزوا روح هدایت را می خورند!ولی چقدر ما نبودیم !

 

من و تو کم بودیم    خشک و پژمرده تا روی زمین خم بودیم

من و تو کم گفتیم     مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم

من و تو کم دیدیم     بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

من و تو کم چیدیم    وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی  پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

من و تو کم خواندیم   من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم 

 

یاد فرهاد بزرگ هم گرامی!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:33  توسط عاطفه  | 

     

-من می ترسم پس هستم!

    -روزها می گذرن دریغ از یک عدد کتاب یک عدد فیلم یک عدد ...یک عدد ... یک عدد...س...ق..و...ط

    - باز هم بی خوابی  من و خیال و تنهایی به اضافه ی صدای بارون!

    "تا کجا من اومدم؟

    چه طوری برگردم؟

   چه دراز سایه م!

    چه کبود پاهام!

   من کجا خوابم برد؟

   یه چیزی دستم بود

   کجا از دستم رفت؟"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 7:2  توسط عاطفه  | 

 

دلم وطن می خواد منظورم از وطن خاکی که متولدش باشی یا جایی که بهش مالکیتی داشته باشی نیست جایی که احساس آرامش کنی.جایی که زندگی کنی نه برده گی

خودمم نمی دونم معنای این همه سکوت چیه؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 4:26  توسط عاطفه  | 

 

حرفی برای گفتن ندارم. پرم از خالی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط عاطفه  | 

 

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:

«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
 از ما دليل مي‌طلبد.»

توفان ِ خنده‌ها...
 خورشيد را گذاشته مي‌خواهد

با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب از نيمه نيز برنگذشته‌ست
 
 توفان ِ خنده‌ها...

من درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام

چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام پيچيد.

سرتاسر ِ وجود ِ مرا گويي
 چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.
 

(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
 حتا با نان ِ خشک ِشان

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)

افسوس!آفتاب
 
 مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون با آفتاب‌گونه‌يي
 
آنان را اين‌گونه دل فريفته بودند!

 ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را من

قطره
قطره
قطره
بگريم
 تا باورم کنند


ای کاش مي‌توانستم
 ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
 بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
مي‌توانستم!

شاملو
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 4:13  توسط عاطفه  | 

 

 محسن برزگر ـحسام الدین باقری ـسیاوش سلیمی نژاد ـحمیدرضا جهان تیغ ـ علی تقی پور ـنیما نحوی ـ ضیاالدین نبوی ـایمان صدیقی ـمازیار یزدانی نیا  ـشوانه مریخی ـ علیرضا کیانی ـ علی عباسی ـاشکان ذهابیان ـمیلاد حسینی ـرحمان یعقوبی ـ علی نظری ـ علی دنیاری ـ سیاوش صفوی

را آزاد کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:25  توسط عاطفه  | 

 صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم

بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد

بيا به خانه برگرديم
این ها بی رح اند
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد

بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند

و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند

بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها  سرد خانه ها  زندان ها

باید به پزشکی قانونی برویم

بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می کنند

و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»

ندای نوشکفته آزادی است

که از گلوی خونین ملتی بزرگ

بر آمده است.

 شعر از حافظ موسوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:51  توسط عاطفه  |