عادت کردی به داشتن چیز تو زندگی ت!بدون چیز معنی نداری! چیز روز تو رو پر می کنه! چیز یه جور وسیله ست صرفن به دلیل شکل دادن به زندگی ت مهمه!مثل موبایل ت که یه روز ساده دوست داری بعد دلت رو می زنه نقطه ی مقابلش رو انتخاب می کنی!خیلی راحتم نمی اندازیش دور!با فاصله ی خیلی زیاد پرتش می کنی که صدای خورد خورد شدنش رو بشنوی و لذت ببری! تا مطمئن بشی این صدای تو نبود و تو همیشه برنده ای!
هر شب ستارهیی به زمین میکشند
و این آسمان غمزده غرق ستارهها است
سلام رفیق، چهگونه تجسمات کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟ جوانکی نحیف بر فراز چوبهی دار که به شکفتن غنچهی خورشید لبخند میزند؟ یا کودکی پابرهنه از رنجدیدهگان پایین شهر که میخواست مژدهی نان باشد برای سفرههای خالی از نان مردماش.
چهگونه تجسمات کنم؟ نوجوانی از جنس آزاد چشیدهگان بالای شهر که الفبای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زندهگیشان است. راستی فراموش کردم؛ شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است.
بگو رفیق بگو...
می خواهم تصورت کنم. در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود.
چهگونه؟ چهگونه تصورت کنم؟ در پوشش جوانی که راه شاهو را پیش گرفته تا از لابهلای جنگلهای سوختهی بلوط به کاروانی برسد که مقصدش سرزمین آفتاب است؟ ولی هیچکدام از اینها که جرم نیست، اما میدانم «تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آنها نامردی»....
و تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی.
رفیق آسوده بخواب...
که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبهی داری که هر شب در سرزمینمان خواب مرگ میبیند، تولد کودکی است بر دامنهی زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا میآید.
آرام و غریبانه تنات را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن.
بدون لالایی مادر، بدون بدرقهی خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیمها، نادرها و کیومرثها را به امانت نگه داشته است.
فقط رفیق بگو... بگو میخواهم بشنوم چه بر زبانات چرخید آنگاه که صدای پا و درد به هم میآمیخت؟ میخواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانویام نلرزد. بگو میخواهم بدانم، که دلام نلرزد آنگاه که به پشت سر مینگرم...
سفرت به خیر رفیق
فرزاد کمانگر ـزندان اوین
می شه گفت این روز ها کسی نیست!کتاب می خونم.میام اینترنت!میرم دانشگاه !و این چرخه تکرار می شه
خواستم مثل همیشه یه سری غر تحویل تون بدم گفتم بی خیال !آخه می شه سرشار از فجایع زندگی کرد و گفت من بسیار خوشبختم؟!
اصولن هم جوابم این ِ که "چشم ها را باید شست"
بله!گویا هستم!
من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم:
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب
میرسد
ما دوباره سبز میشویم.
-"سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم"
شعر از قیصر امین پور که اینجاخوندمش.ممنون میم بابت اطلاع رسانی!
ما روزی اسم کوچه ها رو به اسم پدرهای تو میذاریم!روزی که بچه هامون برای رسیدن به حق شون گلوله طرفشون نمی گیرند ! براشون از نداها و سهراب ها میگیم! ما روزی که ایران رو سبز و آزاد ببینیم! قتل عام شدن برزگرها رو فراموش نمی کنیم وافتخار می کنیم که سکوت و قایم شدن پشت روزمرگی ها و گم شدن تو زندگی راه و رسم شما نبود.
با همه ی پوچی هیچ وقت به خودکشی فکر نکردم.وقتی میگی بیا شیر گاز رو باز بزاریم و بعد بخوابیم یه لحظه وسوسه می شم!خودکشی یه که هیچ وقتی رو صرف نکرده!لحظه ای!مرگ آدما هم مثل زندگی شونه!زخم هایی که مثل خوره در انزوا روح هدایت را می خورند!ولی چقدر ما نبودیم !
من و تو کم بودیم خشک و پژمرده تا روی زمین خم بودیم
من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
من و تو کم دیدیم بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
من و تو کم چیدیم وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم
یاد فرهاد بزرگ هم گرامی!
-من می ترسم پس هستم!
-روزها می گذرن دریغ از یک عدد کتاب یک عدد فیلم یک عدد ...یک عدد ... یک عدد...س...ق..و...ط
- باز هم بی خوابی من و خیال و تنهایی به اضافه ی صدای بارون!
"تا کجا من اومدم؟
چه طوری برگردم؟
چه دراز سایه م!
چه کبود پاهام!
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود
کجا از دستم رفت؟"
دلم وطن می خواد منظورم از وطن خاکی که متولدش باشی یا جایی که بهش مالکیتی داشته باشی نیست جایی که احساس آرامش کنی.جایی که زندگی کنی نه برده گی
خودمم نمی دونم معنای این همه سکوت چیه؟!!
حرفی برای گفتن ندارم. پرم از خالی
هر گاوگَندچاله دهاني
آتشفشان ِ روشن ِ خشمي شد:
«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
از ما دليل ميطلبد.»
توفان ِ خندهها...
خورشيد را گذاشته ميخواهد
با اتکا به ساعت ِ شماطهدار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب از نيمه نيز برنگذشتهست
توفان ِ خندهها...
من درد در رگانام
حسرت در استخوانام
چيزي نظير ِ آتش در جانام پيچيد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا گويي
چيزی به هم فشرد
تا قطرهيي به تفتهگي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشمام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمياش
مفهوم ِ بيريای رفاقت بود
با تابناکياش
مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود.
(اي کاش ميتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا با نان ِ خشک ِشان
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)
ای کاش ميتوانستم
خون ِ رگان ِ خود را من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند
ای کاش ميتوانستم
ــ يک لحظه ميتوانستم ای کاش ــ
بر شانههای خود بنشانم
اين خلق ِ بيشمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
ميتوانستم!