- آدمی را برای شکست نساخته اند.آدم ممکنه از بین بره اما شکست نمی خوره
- ای ماهی من نباید این قدر دور می رفتم نه به حال من فایده ای داشت نه به حال تو
- دریا خیلی بزرگه قایق من کوچیکه.شکستم دادن راستی شکستم دادن
- یه کارد دیگه می گیرم .باید یه نیزه خلاص خوب بگیرم
یکی از ویژگی نوشته های همینگ وی غیبت نویسنده از صحنه است.مانند یک گزارشگر صحنه را
توصیف می کند بدون قضاوت و عقیده ای. او از دخالت کردن در اندیشه و احساس آدمهای
داستانش خوداری می کند. کارکترها از طریق دیالوگ ها یشان تعریف می شوند.
بنابراین دیالوگها نقشی مهم در داستان دارند. زبانش ساده و خشن و توصیفی که از طبیعت
میدهد ظریف و دقیق است. طبیعت روحیه و واقعییت شخصیت ها را نشان می دهد.
داستان پیرمرد ماهیگیری که هر روز به جنگ با طبعیت میرود در صورتی که دریا و پرنده دریایی
و کوسه مزاحم و دشمن سانتیاگو هستند اما سانتیاگو با آنها دوست است.
طبعیت هم آرامش بخش و هم دشمن اوست. داستان نشان دهنده ی این واقعییت است که
انسان ها در رقابت دائمی که با زندگی دارند همیشه بازنده اند و شکست آنها حتمی ست.
"شکست سانتیاگو پیروزی اوست. بازنده برنده است و برنده بازنده". نجف دریا بندری
"اگر شکست خوردی اصلن مهم نیست دوباره تلاش کن این بار بهتر شکست می خوری".
ساموئل بکت
پدربزرگ درد می کشد مادر نوازش می کند من را دختر خاله را زن همسایه را پدر را
مادر هیچ وقت برای خودش نبوده.مادر خودش را می بخشد مادر دوست دارد که ببخشد
مادر را هیچ زمین لرزه ای نمی لرزاند مادر خم نمی شود مادر محکم است.مادر دین
ندارد.مادر دو دوتا چند تاست را بلد نست.مادر غم را نمی شناسد.مادر صدایش بلند است
مادر نمی شنود مادر نمی فهمد.پدربزرگ فکر می کند که تنهاست.پدربزرگ شب را دوست
ندارد تنهایی را دوست ندارد.پدربزرگ درد می کشد پدربزرگ نمی خوابد.پدربزرگ گاهی
کودک می شود پدربزرگ مهربان است.پدربزرگ ناله می کند.پدربزرگ نگران درهای
خانه است.مادربزرگ بی تفاوت خوابیده. فکر می کند این بازی همیشگی است بیدار که
شد نماز می خواند و صدقه می دهد.ومن که حذف می شوم و حذف می کنم خودم را
وهمیشه به فکر بستن کوله باری برای رفتن.
تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
ومنفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سرپوش می گذارند.و حوض های کاشی بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک پر کرده اند.
حیاط خانه ی ما گیج است
خودم می افتم که کل روز جمعه رو ناراحت بودم که نمی شه برم مدرسه.عاشق گچ و تخته بازی!
تو کلاس ها هم قضاوت کردیم.خوب ها و بدها ساختیم .برپا و برجا گفتیم.سرکوب شدیم و اعتراض
کردن رو یاد نگرفتیم.آخ که کودکی هام رو خانم معلم و درس و مدرسه و نمره و انضباط ازم گرفت.
بعثت یعنی چه؟خوارج چه کسانی بودند؟
در حین تند تند جواب دادن سارا که با کلمات درگیره خیره می شم به صورت خوشگلش و بازم
هجوم چراها
آنچه می شنوی ساز کج کوک سکوت است.
پ.ن: ممنون آقای دوست
پ.ن: روز تولد من و وبلاگ یکی شد!