تبليغاتX
بی ویرایش

 

دلم وطن می خواد منظورم از وطن خاکی که متولدش باشی یا جایی که بهش مالکیتی داشته باشی نیست جایی که احساس آرامش کنی.جایی که زندگی کنی نه برده گی

خودمم نمی دونم معنای این همه سکوت چیه؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 4:26  توسط عاطفه  | 

 

حرفی برای گفتن ندارم. پرم از خالی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط عاطفه  | 

 

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:

«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
 از ما دليل مي‌طلبد.»

توفان ِ خنده‌ها...
 خورشيد را گذاشته مي‌خواهد

با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب از نيمه نيز برنگذشته‌ست
 
 توفان ِ خنده‌ها...

من درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام

چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام پيچيد.

سرتاسر ِ وجود ِ مرا گويي
 چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.
 

(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
 حتا با نان ِ خشک ِشان

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)

افسوس!آفتاب
 
 مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون با آفتاب‌گونه‌يي
 
آنان را اين‌گونه دل فريفته بودند!

 ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را من

قطره
قطره
قطره
بگريم
 تا باورم کنند


ای کاش مي‌توانستم
 ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
 بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
مي‌توانستم!

شاملو
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 4:13  توسط عاطفه  |